تبليغاتX
نیایش
نیایش
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  حس خوشبختی     سه شنبه 23 مهر1387  -  14:53  -  الهام  
آفتاب، بارون، ماه...
جنگل، گنجیشک، آفتابگردون..
جاده، پله، آسمون...
ماهی، ستاره، شب بو...
خنده، گریه، نگاه..
چایی، انار، آلبوم...
من، تو، سکوت..
غم، شادی، بیماری، سلامتی، خونه، خیابون، ثانیه، روز، سال..
زود، دیر.. تغییر، ثبات..
...
همه چی می ره تو حاشیه.
من و تو می مونیم،
با خدای بالای سرمون که هوامون و داره و مواظبمونه و بهمون احساس خوشبخت بودن می ده..
 

لینک به نوشته  |   
 
  آرامش در تاریکی     جمعه 19 مهر1387  -  14:44  -  الهام  
زن پاش و محکم رو ترمز فشار می ده و صدای کشیده شدن لاستیک روی آسفالت تو خیابون می پیچه..
پنجره رو می ده پایین تا سر مردی که یهو اومده وسط خیابون داد بزنه..

مرد بی توجه به ماشین و بدونه اینکه حتی سرش و برگردونه آروم همون جا ایستاده.
زیر نور زرد و کمرنگی که خیابون و روشن کرده، زن برق یه عصای سفید و می بینه و شرمندگی جای خشم و تو صورتش می گیره.

پسرکی دوون دوون خودش و به مرد می رسونه و دستش و می گیره و آروم از خیابون رد می شن..
 

لینک به نوشته  |   
 
  هفته ی شاد!     سه شنبه 16 مهر1387  -  23:56  -  الهام  
یه بچه که به دنیا می یاد، خانوادش اینقد خوچحال می شن که اگه توان داشته باشن همه ی دنیا رو سور می دن.
یکی که تولدش می شه مهمونی می ده و دوس داره همه شاد باشن.
هر کی هم که روز مخصوص داره می خواد هر طور شده اونایی رو که می شناسه یه جورایی شاد و خوچحال کنه.
ویزیت پزشکا ماشالا که چقد هر روز می ره بالاتر. بعد همین روز پزشک ویزیت رایگان می شه.
درس و تمرین که کولاکه. محاله یه روز راحت و بدون اضطراب یکی بره مدرسه. روز معلم استثنا هستش. تازه معلم ها شاید یه نمره ای هم مجانی بدن که بچه ها خوچحال باشن.
روز سلامتی چکاب رایگان می شه.
روز محیط زیست همه می رن کوه و دشت و همه جا رو تمیز می کنن.
روز مهندس!! مهندسا فعلا سرشون بی کلاهه. این قشر کمی ناشناخته هستن هنوز!!
روز کودک صد و شصتاد بار تام و جری می ذارن.
روز درختکاری همش درخت می کاریم.
بعد بعضی ها خیلی شانس دارن به جای روز، هفته دارن.. چه اصراری هست که قدرتشون رو تو هفتشون نشون بدن!!
مانتو شناسنامه دار می پوشی. می ری کفش و کیف و شلوار و حتی شال سرت و مارک یه جایی می خری که بهش می گن خارج! بعد این خانومه هست می یاد انگشت می ذاره رو مانتوت می گه این چیه پوشیدی؟!!!
حرص نخور مادر پیر می شی.
کاریش نمی شه کرد. شاد باشین. هفته شون مبارک!!!

گنجیشکه تو هوای آزاد تپل مپل واسه خودش پرواز می کنه. یکی اومده یه قفس طلا ساخته و هی به این گنجیشکه آب و دون می ده ولی گنجیشکه هی غمگین تر میشه. شما می دونید چرا؟ منم نمی دونم!
یه طرح دادن واسه شاداب سازی مدارس دخترونه. دور تا دور مدرسه رو جوری حصار می کشن که از خونه های اطراف دید نداشته باشه بعد دخترا بتونن تو مدرسه آزادانه و بدون حجاب بگردن شاد بشن!!
 

لینک به نوشته  |   
 
  خیر خواهی     دوشنبه 15 مهر1387  -  0:45  -  الهام  
صبح یه پدر آمرزیده ای دستش و گذاشته بود رو زنگ برم نمی داشت. آیفون خراب بود صدا زوزه گرگ از توش در می یومد فقط. اینقد خواب بودم اینقد خواب بودم که تا رسیدم دم در هر چی فش زشت بلد بودم نثار اونی کردم که پشت دره.
دعا می کردم یه آدم حسابی کله ی صبح در زده باشه. تا در و باز کردم:
- خیر از جوونی ت ببینی ننه. یه چیزی کمک من بکن! (از منم جوون تر و سرحال تر بود به خدا)
با حرص اومدم در و ببندم گفت ایشالا خوشبخت بشی. یه جوری این جمله اش و گفت که دیدم مجبورم بهش کمک کنم!
با خودم فک کردم یکی که همه چی و می ذاره زیر پا می یاد دم در خونه ملت گدایی دیگه خیلی باید محتاج باشه. احتیاج شدید آدما هم سه تا هستش: غذا، پوشاک، دستشویی!
بهش که نمی یومد گشنه باشه. اگرم احتیاج سومی رو داشت که دیگه به کمک من نیاز نداشت. می موند فقط پوشاک.
مامان همه لباسایی رو که استفاده نمی کردیم داده بود به اون خانومه. ولی یه مانتو مشکی داشتم که دیگه نمی پوشیدم جا مونده بود. منم با خوچحالی مانتو به دست رفتم دم در.
مانتو رو گرفتم جلوم که ببینه همچین کهنه و بددوخت و اینا نیستش.
خانومه یه طوری نیگام کرد که اینگار روح جدش و دیده! بعدشم چشم و ابروش و کشید تو هم و  یه ایییییییشششششش گفت که فک کردم زن ملک الدوله جلوم واستاده!
ولی بعدش که دید از خونه ی ما پول مول نصیبش نمی شه، با غیض(قیذ، قیظ، غیذ...!!) مانتو رو از دستم قاپید و انگار اومده جنس بخره حسابی زیر و روش کرد. وقتی دید چیز بدی هم گیرش نیومده یه لبخند گشاد تحویلم داد و دعا کرد برم بهشت.
از امروز صبح که به این خانومه کمک کردم دیگه خیالم راحت شده که بهشتی شدم!

رفتم چشم پزشکی ببینم از دراکولایی در می یام یا نه. دو تا قطره بهم داده. خیلی سعی کردم رو پای خودم وایسم خودم قطره رو بریزم تو چشمم. قطره ی اول ریخت رو پلک بالایی. یه مولکولش رفت تو چشمم. قطره ی دوم نشونه گیریم بدتر بودش، همش ریخت رو لپم. منم اعصابم خورد شد قطره ی سوم رو ریختم تو بینی ام. کجکی خوابیدم بره تو چشمم!
 
 

لینک به نوشته  |   
 
  مثه خواب می مونه     شنبه 13 مهر1387  -  3:49  -  الهام  
فکرم و نمی تونم درس حسابی متمرکز کنم و درس درمون حرف بزنم. این پست هم فقط جهت اطلاع عموم  است و ارزش دیگری ندارد. (نه از هر نظری ها!! واسه خودم ارزشمند هستش.)

یه چی تو مایه های عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد!!
یه خبری هم که می خوام بدم نمی تونم عین بچه ی آدم بدم. بابا می خوام بگم که نامزد کردم. همین! آخیش..

قصه ی به هم رسیدن ما هم مثنوی هفتاد من کاغذه.

از آرزوهام ازدواج به شیوه ی سنتی بودش. 2 سال پیش اومدن خواستگاریم. پسر دوست بابایی هستش و با نوید و رضا دوست جون جونی..
ولی من تا روز خواستگاری ندیده بودمش.فقط یه تصویر مبهم مال وقتی که 10 سالم بود. تو جشن ازدواج برادرش! چیزی آیا یادم مونده بود!!
به 1001 دلیل که واسه خودم منطقی بود جواب رد دادم ولی این شروع ماجرا بود. بالاخره بعد از 2 سال با پا در میونی 5457844687 بزرگتر راضی شدم یه بار دیگه بیان خواستگاری و من برای بار اول و آخر باهاش صحبت کنم.(از نظر خودم این دیدار آخر بود هر چند که از همون دو سال پیش مهرش به دلم نشسته بود. ولی می خواستم این علاقه را انکار کنم چون به نظرم علاقه ی بدون دلیل غیر عاقلانه است و زود هم آتیشش خاموش می شه). حتی تا لحظه ای که مامانش گفت برید با هم صحبتاتون و بکنین من قاطعانه فک می کردم جوابم نه هستش. همش من سوال پرسیدم اون جواب داد و آخر سر از اینکه یه نفر چطور ریز ترین مسایلش هم مثه من هستش متعجب بودم. هیچکی تا حالا اینقد شبیه من نبوده با افکار و عقاید و اخلاقی که همیشه مد نظرم بوده.
همون موقع هم برگشت بهم گفت خیلی کلکی همه چی از من فهمیدی من هیچی از تو ولی ندونستم!
این شد شروع ماجرا و وقتی که رفتن مامان پرسید چطور بود لبخند زدم.(همیشه یا شونه هام و می نداختم بالا یا هیچی عکس العمل نداشتم حتی در حد پلک زدن!)
بعدش هم انگاری یه دستی من و هل داد جلو. جلسه های بعدی به سرعت برگزار شد تا اینکه بالاخره نامزد شدیم..
من ولی پر از استرس و نگرانی هستم. اصن نمی فهمم روزا چطور می گذره.

آیا از عهده ی مسئولیتش بر می یام؟ آیا اینقد بزرگ شدم که بخوام وارد یه زندگی بشم؟ آیا برخورد و رفتار مناسب رو با خانوادش دارم.(چون حسابی مورد علاقه ی خانوادش هم هستم و فک می کنن آسمون سوراخ شده من افتادم پایین. حس می کنم بیشتر باید حواسم رو جمع کنم..). آیا صبور هستم که از پس مشکلات بر بیام؟ و شونصد تا آیا دیگه!!
بدترین شرایط اینه که بچه ی آخر هستش و من آخرین عضو خانوادشون می شم و همه روم زوم هستن!(فک کن به محضی که رسما بشم زن آقا می شم زن دایی و زن عمو!! یعنی در اوج جوانی ییهو پیر شدن!!!)

لینک به نوشته  |   
 
  توکل به تو..     پنجشنبه 11 مهر1387  -  1:37  -  الهام  
مگه نه اینکه من اینجا می نویسم تا فکرم آزاد تر شه!
پس چرا الان که اینقد به نوشتن احتیاج دارم جمله هام جور نمی شه؟

دلم شده لباس شویی، مغزم هم مثه لونه مورچه.

یه پا اسکیزوفرنی به تمام معنا هستم! سرم پر از صدا شده..

اون اول بهش محل نمی دادن..
هر چی که تو بخوای. می خوام همه تصمیمات و خودت بگیری..
به خاطرت کلی پیش مامانی گریه کرده که بره من تنها می شم. حس می کنم یکی و دارم از دست می دم. من به جاش استرس دارم!!
1362 شاخه گل لیلیوم!
مامان گفته سلیقه ی خودت باشه..
من تا 40 روز دیگه دلم برات تنگ می شه. اینطوری نمی شه..
دیگه باید به فکر منم باشی. تو راه مواظب خودت باشی ها..
فقط خودت و در نظر بگیر. تا آخرش پشتتم..
من مادرم از چشماتون می خونم..
آخ نزدیک بود هدیه تون یادم بره. بابا جون فرق نذاشتن..
اون سه تا معمولا با همن. دوستی ندارم..
2سال خودم و به آب و آتیش زدم. مطمئنه مطمئن هستم..

...

...
 

لینک به نوشته  |   
 
  تغیر جنسیت     چهارشنبه 10 مهر1387  -  3:26  -  الهام  
چرا این هم واسه برابری حقوق زن و مرد می جنگن؟ بعضی مسایل رو واقعا نمی شه حل کرد.
یه آقا تا هر ساعتی که دلش بخواد بدون نگرانی می تونه از خونه بیرون باشه.
یه خانوم؟
یه آقا می ره کلاس بعدش هر ساعتی که کلاسش تموم شد بدون دغدغه می ره سمت خونش. یه مسیری که تاکسی هست، بقیه اش هم اگه تاکسی نبود باکی نیست پیاده می ره، کلی هم خوچحال می شه که پیاده روی کرده.
یه خانوم؟
من به بقیه چیکار دارم.
کلاسم 9.5 تموم می شه تا به ایستگاه تاکسی ها برسم می شه 10. بعد دیگه بقیه راهو چیکار کنم؟ دیگه تاکسی نیستش.
خب آخه یا بیا کلاس و ساعتشو یه ذره بذار این ور. یا بیا واسه همه خیابونا 24 ساعته تاکسی بذار. یا تو این خیابونای شلوغ هی پارکینگ بزن که حداقل خودم با ماشین برم. یا این درآمدا بره بالا آدم همش با آژانس بره بیاد.
نمی شه؟
بازم مشکله منه نه شما؟!!
می گه اگه خیلی ناراحتی برو تغییر جنسیت بده پسر شو!
اینم راهیه. مگه نه اینکه همه می گن یا نباش یا اگه هستی خودت و عوض کن!
 

لینک به نوشته  |