تبليغاتX
نیایش عشق
نیایش عشق
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  سرگرمی بچه ها     یکشنبه 30 تیر1387  -  1:36  -  الهام  

چند روزه همش مهمون داریم. من یه تیکه جا پیدا نکردم که دور از هیاهو باشه. فقط یه متر جا می خوام که توش فقط خودم باشم!! دیشب هم با این تصور که این سریه آخر مهمونا بودن از خونه زدم بیرون. ۲ دقیقه نگذشته مامان زنگ زده که بدو بدو مهمون داریم. کارد می زدی خونم در نمی یومد. فقط کافی بود به عملیات پیچیده ی میوه شستن فکر کنم تا اشکم در بیاد. منم از لجم رفتم ۳ تا خربزه خریدم!!

بزگترا که میان و می رن ولی بچه ها پای ثابت خونمون شدن. آخر شب هم دعوا می شه که کی کجا بخوابه. باز تو روز اوضاع بهتره. اینقد خونه ما واسه بچه ها سرگرمی هست که تا یه ماه فکر رفتن به خونه خودشون تو سرشون نمی یفته. دل تنگی واسه مامان باباشون؟!! بچه شدی؟! دل تنگی کیلو چند!! اگه کسی هم بخواد بچه شو ببره با کلی اعمال شاقه باید اینکار و بکنه..

بچه ها عاشق نقاشی هستن. وسایل من معرف حضور هستش هر کی تو این رشته علاقه مند باشه کاملا معلومه! قلم موهای من دستشه و احتمالا جای انگشتاش که زده تو گواش رو میز و آینه و در و دیوار کاملا معلومه. وسایل پرناز هم زغال های رنگی و ماسه های رنگی هستش.. اوه این فاجعه تره. هیچ چی بدتر از دیدن صحنه ی ریختن ماسه های قرمز و سبز روی فرش نیست.

آیدا و کیمیا و علی معمولا سرشون را به این کارا گرم می کنن. گاهی خسته می شن می رن پاسور بازی. یا سروقت عروسک های سارا. گاهی هم فکر ساختن کلیپ می یفتن. تا حالا رپ با سه تار و تار دیدین؟! علی سه تار برمی داره، کیمیا هم تار می گیره دستش و آیدا هم می خونه.. منم در نقش تصویر بردارم واسشون. حتی سروش هم از این اوضاع دور نیستش. سرگرمی اون اینه که بره تو کمد من همه چی و بریزه بیرون. واسش مثه جزیره ی گنج می مونه. هر چی پیدا می کنه که دوس داره با خوشحالی می یاد کشفش و نشونم می ده. لاک هامو از همه بیشتر دوس داره و بعد من مجبورم واسه اینکه صدای جیغ اش در نیاد ده سری لاک با رنگای مختلف بزنم رو ناخناش. این پسرایی که ریمل و رژ می زنن و اصلاح می کنن این رفتاراشون ریشه در دوران کودکی شون داره. حتما مثه سروش بودن!! بعد سروش عاشق اینه که بشینه جلو آینه و موهاش و واسش درست کنم. خداییش موهای خوبی داره سه سوت هر مدلی بخوام حالت می گیره. دیشب نوید به زور بردش. جیغ بنفش می کشید و نمی رفت و هی با دستش موهاشو نشون می داد. سه ساعت جلوی آینه بودن و پدر من و درآوردن واسش کم بوده..

سروش

نوید می گه نمی دونم این خونه ی شما چی داره بچه ها رو طلسم می کنه. گفتم اگه سروشم می خوای بذاری خونمون بمونه اشکالی نداره چرا بهونه می یاری!! تنها کاری که تو این چند روز واسه بچه ها نکردم عوض کردم پوشک بچه بوده! خداییش خودت و نیلوفرم امشب باشین.!!!!!!!!!

من فقط یه متر فضای می خوام بدون اینکه بچه ای از سر و کولم آویزون باشههههههههههههههههههههه!!کسی سراغ نداره؟!!!


لینک به نوشته  |   
 
  زمینه نقاشی     جمعه 28 تیر1387  -  15:44  -  الهام  

دارم فکر می کنم مگه من چند وقته آبرنگ کار نکردم که این همه یادم رفته. قلم مو تو دستم غریبی می کنه!!

الان می رم نگا می کنم ببینم تاریخ تابلوی آخرم مال کی هستش!

1385!!! باورم نمی شه این همه مدت کار نکردم. این عکس آخرین تابلو آبرنگم هستش.


کار جدیدم یه کم می لنگه. 5% به خاطر مقواش هستش، بقیه اش واسه ناشی گری خودم. حالا ببینم وقتی تموم شد چی از آب در می یاد. با وجود همه ی اینا چون کار خودم هستش به دلم می شینه و دوسش دارم. اینم عکس پس زمینه ی کار جدید..

 

لینک به نوشته  |   
 
  دوست پسر من!     چهارشنبه 26 تیر1387  -  17:17  -  الهام  

پست پايين فقط يه مقايسه بود، قرار نبود کسي خيلي روش تمرکز کنه ولي خودم روش متمرکز شده بودم.

هي با خودم فکر مي کردم چه خوبه که منم يه دوست داشته باشم. ولي ديشب کاملا پشيمون شدم. نه به خاطر خودم به خاطر پسر مردم!! اصلا دلم نمي خواد بلايي سر پسر کسي بياد و من محکوم شم اين وسط. آخه من گاهي وقتا خوابايي مي بينم که درسته تعبيرش دقيقا عين اون نيست ولي يه چيزي تو اون مايه ها هستش.

خواب ديشب من:

خواب ديدم با يه پسري دوس شدم. اونم چه پسري... موهاشم بلند و موج دار بود. تازشم موهاشم بسته بود!!( من نفرت دارم از پسرايي که موهاشون رو مي بندن. اصلا از يه حدي که موي پسر بلند تر بود خيلي بدم مي يادش!) بعد نمي دونم چرا تو خوابم با يه همچين پسري دوس بودم!!

اولين باري که قرار بود با هم بريم بيرون رفتيم يه جنگلي. من ازش يه کم دور شدم و چند تا گل چيدم. اونم داشت واسم تمشک مي چيد هر از گاهي هم مي ايستاد و لبخند مي زد و واسم دست تکون مي داد. بعد يهو همينطور که داشت واسم باي باي مي کرد يه خرس پشت سرش ظاهر شد و جلو چشم من اون  و خوردش! بعد ديگه اينقد که اين خرس اين و تيکه تيکه کرد و خوابم ژانر وحشت شد از خواب پريدم!!

شما هم جاي من! به کل از فکرم پشيمون شدم. خدا وکيلي اگه يه روز خيلي اصرار کردم يکي بام دوس شه خداييش نبايد قبول کنه ها!! يه وقت خرس مي خوردش!! بيچاره..!!


لینک به نوشته  |   
 
  زندگی اتو کشیده     سه شنبه 25 تیر1387  -  0:58  -  الهام  

یه سال که حسابی برف اومده بود ساعت ۱-۱۲ شب یکی از دوستام گفت کاش دوست پسرم بود، می رفتیم برف بازی.. الان فقط جون می ده گوله برف بازی با دوس پسر!

بعدشم کلی صحبت کرد که بعضی چیزا فقط با دوسته پسر جالب هستش!

خب این مسئله فقط یه نظر شخصی بودش ولی اگه آدم دقیق نگا کنه می بینه اکثرا همین طوره..

یه دختر پسر با هم دوست هستن، حتی ممکنه چند سال دوست باشن، ساعت ها تلفنی صحبت می کنن، همیشه حرف دارن که واسه هم بزنن، حتی پیاده روی تو کوچه پس کوچه ها یا خیابون های شلوغ هم براشون جالبه. ساعت ها تو مراکز خرید پرسه می زنن. می رن ساندویچ کثیف می خورن و می خندن. اگه راه رفتن زیاد خسته شن کفششون رو می گیرن دستشون، پا برهنه را می رن و به مردمی که زل زدن بهشون کاری ندارن. اگه ماشین نداشتن، پول هم نداشتن با واحد می رن این ور اون ور و بازم پا خنده می شه واسشون. زمستونا می رن گوله برف بازی. تابستونا وسط یه عالم جمعیت همدیگه رو خیس آب می کنن. از خوردن لبو، بلال و آلو ترش لذت می برن.. از هر فرصتی برا ابراز علاقه استفاده می کنن. همش شیطونی می کنن و می خندن و سر به سر هم می ذارن و از همه ی فرصت های با هم بودنشون استفاده می کنن. شاد هستن و سعی می کنن لحظات خوشی رو واسه هم فراهم کنن!

حالا وقتی یه دختر پسر با هم ازدواج می کنن حتی همین هایی که با هم دوست بودن همه چی عوض می شه!

چون همیشه با هم هستن پس فکر می کنن وقت واسه حرف زیاده. پیاده روی های لذت بخش به کل کنسل می شه، واسشون بی معنیه که راه بیفتن این طرف اون طرف. خرید واجب هم که پیش می یاد با کلی غرولند با هم می رن.. به کمتر از رستوران های گرون قیمت راضی نمی شن، تازه همون هم بعد که می خوان برن به مدیرش گله می کنن که غذاتون و سرویستون افتضاح بود. همیشه بیرون باید اتو کشیده و جنتلمن باشن. بعضی رفتارا به نظرشون زشت می یاد: "مردم چی می گن؟!".. "وقتی آدم پول نداره می شینه خونه، لازم نیست پیاده راه بیفته.." . زمستونا قشنگه چون از پشت پنجره می شینن ریزش برف رو می بینن اونم نه با هم، تنهایی ! "برف بازی ماله بچه هاست. ما که سبک نیستیم..!!" خوردن هله هوله هایی که دست فروش ها می فروشن بدترین کار تو دنیا هستش. خیالشون راحته تا وقتی زنده هستن همدیگه رو دارن پس وقت واسه حرفای عاشقانه و اهمیت دادن به هم و شاد کردن همدیگه زیاد دارن!

خب این رفتارا باعث می شه یه زندگی خشک و رسمی واسه هم درس کنن و خیلی لحظات شاد رو از همدیگه بگیرن!

شاید واسه همین دوستم می گفت بعضی کارا فقط کنار دوست پسر خوب هستش!!

پ.ن ۱: من دوستی بین جنس مخالف رو نه می پذیرم و نه رد می کنم!

پ.ن ۲: مطلبی که گفتم کاملا نسبی هستش نه مطلق.. پس به همه جا و همه کسی ربطش ندین!

 

لینک به نوشته  |   
 
  سياست     یکشنبه 23 تیر1387  -  23:22  -  الهام  

با، بابا نمي شه بحث سياسي را بندازي. اولا اگه مخالف اش باشي قطعا شکست مي خوري و نمي توني حرفت و ثابت کني، دوما چه موافق چه مخالف به جايي مي رسي که بيشتر مجبور مي شي شنونده باشي!!

اين نيکلاس کيج عشق منه! فرقي نمي کنه چه فيلمي باشه فقط اون توش باشه تا تهش رو مي بينم از بس بازيش رو دوس دارم، حتي اگه فيلمي باشه که شونصد بار تا حالا ديده باشم!!

قبل از فيلم داشتم فکر مي کردم من بچه ي جنگم(منظورم اين بود که وسط جنگ به دنيا اومدم) ولي از جنگ هيچ حسي ندارم. انقلاب که ديگه بماند. تنها درکم کتاب انقلاب و يه استاد سختگير بود که سر کلاسش نفسمون بند مي يومد. از اوضاع سياسي کشور هم که چيز زيادي نمي دونم. سياست آخرين چيزي تو دنيا هستش که مي تونه مورد علاقم باشه! خلاصه کلا داشتم فکر مي کردم با اين اندوخته ي اطلاعاتي کم، تو شرايط مختلف کشور، نمي تونم زياد جايي مخالفت يا موافقت کنم.

جلوي زبونم رو نگرفتم وسط فيلم نيکلاس کيج يه نظر کاملا بي طرفانه راجع به موضوعي دادم!(يهو اومد رو زبونم ديگه!!) اوه خداي من! نظر دادن همان و صحبت هاي بابا هم همان!

همون موقعي که اين يه جمله از دهنم پريد تا آخر فيلم بابا کل اوضاع سياسي کشور از عهد ناصر الدين شاه تا الان رو طومار کرد جلوي چشم من..

بعدشم کلي پند و اندرزم داد که من ذهنم جوون هستش و آمادگي داره هر کي رد خودش و توش بذاره، حواسم باشه ايده هاي خودم رو با فکر خودم توش نگه دارم و بازيچه نشم دست اين و اون.. بعدم تموم شدنه حرفاي بابا مصادف بود با پايان فيلم!!!

پ.ن: رنگ آميزي نقاشي ام رو شروع کردم. اصلا جالب نشده. الان پس زمينه اش رو دارم کار مي کنم به محضي که کار پس زمينه تموم شد يه عکس ازش مي ذارم تا ببينيد. از همين الان بگم با کار خوبي رو به رو نمي شيد. چون من آبرنگ رو خودم کار کردم و اصول کار با آبرنگ رو نمي دونم. هر جور قلم رفت و راحت بودم کار مي کنم. قول دادم هر فاجعه اي از آب درومد بذارم ببينيد. سر قولم هستم.


لینک به نوشته  |   
 
  هم غم، هم شادی     جمعه 21 تیر1387  -  23:26  -  الهام  
از شادی های دنیا، خوشحال می شم، خندون می شم اما لبریز از شوق نمی شم.

از غم هاش غمگین نمی شم، چون دنیا دو روزه و زود تموم می شه و غم ها می رن.

هم تو شادی، هم تو غم باید صبور بود.

باید تو شادی صبور بود چون ممکنه بعدش غم و سختی از راه برسه و اگه صبر نباشه قدرت تحمل درد و رنج بعد از اون شادی نیستش.

باید تو غم صبور بود تا بگذره و روزهای شاد از راه برسه.

دلم می خواد صبور باشم. هم تو غم، هم تو شادی


لینک به نوشته  |   
 
  سر نهفته     جمعه 21 تیر1387  -  0:51  -  الهام  

تا حالا دروغ گفتی؟ من که گفتم..

وقتی دروغ می گم، فقط یه احساس دارم. اینکه همه چی و به نفع خودم تموم کنم. واسه سود بیشتر، تبرئه خودم و به دست آوردن چیزی، دروغ می گم. خب دروغگوی خوبیم. به سادگی قیافم با مظلومیت هر چه بیشتر مصداق راست بودن حرفم می شه و طرفم چه راحت و آسون باور می کنه. خیلی راحت همه چی رو راست جلوه می دم. همه باور می کنن، من به خواسته ام می رسم.

بعدش چی میشه؟ اینا همش موقته. چون اگه دنیا باهام بسازه و دروغم فاش نشه که تا حالا هم همینطور بوده، یه اتفاق دیگه می یفته. من از درون عذاب می کشم و این انقدر شدید می شه که دنبال یه موقعیت می گردم که راستش و بگم و همه چی به فجیع ترین شکل ممکن پیش می ره!

اون هایی که دروغ های من رو باور کرده بودن، دلخور می شن، نه از دست من بیشتر از دست خودشون که چه راحت فریب خوردن! همه چی به هم می ریزه.. و بعد هم چیزی رو که به دست آورده بودم به سادگی از دست می دم.

حالا وقتی حقیقت رو می گم چی می شه!

این جالب ترین موضوعیه که بهش رسیدم. وقتی تلخ ترین مسایل رو با جرئت بیان می کنم اتفاقی می یفته که انتظارش رو ندارم..

نگاه هایی پر از بهت و حیرت. باورشون نمی شه من دارم اون حرفا رو می زنم.. و شاید از سر همون بهت و حیرت کمک می کنن تا به خواستم برسم. بعد خب با خودشون وارد یه جنگ می شن که چه طور اونا جرئت رو به رویی با حقایق رو ندارن. بازم از دست خودشون دلخور می شن ولی این بار نه به عنوان یه فرد فریب خورده.
بعد اونا هم سعی می کنن حقیقت رو بگن. حقیقت پشت حقیقت.. یهو می بینی وایسادی یه جا و دور تا دورت پر از راستی و درستیه، آرامش، خیال راحت، اعتماد، ...

من موندم چه سری نهفته داره این بیان حقیقت تلخ که اینقد با خودش شیرینی به همراه داره...


لینک به نوشته  |